واقعا داریم به کجا میریم این چنین با شتاب؟



این که من با آدم هایی توی یه خونه زندگی می کنم که بزرگترین افتخارشون توی زندگی اینه که بلاخره تونستن یه هندونه بخرن که توش سفید نباشه.



کارتاژ |یکشنبه 26 مهر 1388 09:22 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

جهان سوم 4



مردمان سرزمین جهان سوم همین که از جهان سوم رفتند بیرون دیگر به جهان سوم می گویند : جهون سوم !
مثلا یکیشون میره یه شبکه تلویزیونی میزنه و میگه : من عید باستانی نوروز را به همه ی جهون سومی های عزیز در هر جای دنیا تبریک می گویم!




کارتاژ |چهارشنبه 22 مهر 1388 01:19 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

جهان سوم 3



مردم سرزمین جهان سوم همه شان دوست دارند یک جوری از جهان سوم بروند بیرون ، اما همین که پایشان رسید آن طرف آب ، دلشان برای جهان سوم تنگ می شود.



کارتاژ |سه شنبه 21 مهر 1388 08:53 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

جهان سوم 2



هیچ وقت هنرمند بزرگی نشد ، چون خانواده اش نمی گذاشتند سیگار بکشد!



کارتاژ |چهارشنبه 15 مهر 1388 09:06 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

جهان سوم



 در جایی که جنده هایش می روند دانشگاه ، خب مسلم است که آدم حسابی ها را ببرند زندان و بهشان تجاوز هم بکنند.



کارتاژ |چهارشنبه 15 مهر 1388 02:16 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

-



یادمه دور قبل (84) جزو گروه های خودجوشی که از دکتر احمدی نژاد حمایت می کردن زیر یکی از پوسترها زده بود : انجمن های اسلامی کلیمیان.



کارتاژ |سه شنبه 14 مهر 1388 09:26 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

ما که زندگی نمی کنیم ولی



آقای زندگی ، فکر نمیکنی اگه چربش میکردی الان جفتمون راحت تر بودیم؟



کارتاژ |سه شنبه 14 مهر 1388 03:16 ق.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

تف به ریا



هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم این وبلاگیم .



کارتاژ |دوشنبه 13 مهر 1388 01:30 ق.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

-



از بزرگترین اشتباهات یک مرد این است که بعد از ساعت 11 شب بنشیند و وبلاگ هایی که درونشان عشق بازی های دیگران است را بخواند.
ثبت برای این که دیگر تکرار نشود.




کارتاژ |جمعه 10 مهر 1388 11:07 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

سید محمدرضا فتاح حسینی



به عنوان کسی که خودش را یک طبیعت گرد می دونه و با اکثر گروههای طبیعت گرد و افراد طبیعت گرد ایرانی هم دوسته ، و شاید خیلی بیشتر از خیلی های دیگه تک و تنها توی طبیعت ایران زندگی کرده ، فقط می خوام بگم که هیچ گروه طبیعت گرد ایرانی و هیچ شخص طبیعت گرد ایرانی به این اندازه ای که توی این مجموعه ی " ماجراجویان " نشون داد احمق نیست.

- دروغ گفتن عادتمون شده ! حتی توی مستند ها هم دروغ میگیم !
- راستی خورشید بعداز ظهرها سمت غرب آسمونه نه شرق عموجان!





کارتاژ |جمعه 10 مهر 1388 07:31 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

تن تنن تن شنو ای تن تنن



مولانا را الکی بزرگ می کنند که خردگرایی را بین ببرند ( + ) هو کشیدن ها و عرفان بازی های احمقانه را باب کرده اند که این نیمچه تعقلی هم که داریم برود پای عرفان و خوشحال باشیم که داریم بر خلاف قانون قدم میزنیم !



کارتاژ |پنجشنبه 9 مهر 1388 02:05 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

خرد



الان یک هفته است که هر روز میرم دانشگاه و هیچ مدیری یا مسئولی توی دانشگاه نیست. حتی توی اسکیل کوچک هم مملکت توسط امام زمان اداره میشه.




کارتاژ |پنجشنبه 9 مهر 1388 01:48 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

-



آرزوم رفت ، فقط یکی دو ساعت دوام داشت. لابد بس که مزخرف بود.



کارتاژ |پنجشنبه 9 مهر 1388 01:47 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

تو



حال که تنها شده ام می روی؟
واله و رسوا شده ام می روی؟




کارتاژ |چهارشنبه 8 مهر 1388 04:19 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

این جامه به تن دوختنی نیست



من امروز بعد از سالها احساس کردم که یک آرزو پیدا کرده ام : بروم خونه ی خدا.



کارتاژ |چهارشنبه 8 مهر 1388 12:27 ق.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

جهان گردد به کام کاسه لیسان



قبل از این که ادامه ی آن عادت خاص ایرانیمان را بنویسم یک چیز دیگر را می نویسم و بعد سعیم را میکنم که در پست بعدی راجع به آن بنویسم.
من تصور میکنم که یکی از دلایل مهم دیگری که باعث شده امروز ما به اینجا برسیم ، وجود دانشگاه آزاد است. من شدیدا معتقدم که تحصیل بایستی حتما پولی باشد و حتی این که در ایران انقدر تحصیل کرده هایمان آدم های نفهمی هستند تقصیر همین رایگان بودن تحصیل است ، اما دانشگاه آزاد ما ، با این که پول می گیرد بیمار است ، در جامعه ی ما همه چیز بیمار است و دانشگاه آزاد هم رویش ! اما این را نمی خواهم بگویم. حتی این را که فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد یک مشت مدرک دار کتاب نخوانده اند را هم نمی خواهم بگویم. این که دانشگاه آزاد دارد به دخترانی که باید به کارهای زنانه شان برسند مدرک می دهد و تبدیلشان می کند به خانوم مهندس های بی شعوری که چون فکر می کنند مهندس شده اند دیگر خودشان همه چیز را می فهمند ( و یا شاید چون خانوم شده اند ! ) و نتیجه این می شود که از قبل از مدرک دار شدنشان ( و قبل از خانوم شدنشان نیز ) کمتر می فهمند را هم نمی خواهم بگویم.
چیزی که می خواهم بگویم رفتن دانشگاه آزاد در روستاها و ده کوره هایی است که تنها راه امرار معاش مردمانشان از راه زمین های گندم و برنجانشان است ، و یا فوق فوقش از راه گله داری.
این که دانشگاه آزاد بروند این جور جاها هم خیلی خوب است ، خیلی از این ده کوره ها واقعا تبدیل به شهر شده اند ، مردمش به دانش هایی مانند : سوات ، پوشیدن شلواری به جز زیرشلوار برای حضور در خیابان ، خوردن ساندویچ و غیره دست یافته اند .( هرچند که راه درازی دارند تا فارسی را به گونه ای حرف بزنند که شما متوجه شوید ) این ها همه خوب است ، اما مشکل از جایی شروع می شود که که دانشجوها محلی می خواهند که شب ها بخوابند ( و یا کار دیگری کنند ) . برای همین باید از همین بومی ها خانه اجاره کنند. بومی ها هم بیشترین عددی که بلدند تا آن بشمارند را برای کرایه ی خانه شان اعلام می کنند و دانشجویان هم از سر مجبوری قبول می کنند دیگر.
خلاصه این بابایی که تا دیروز روی زمینش کار می کرد حالا دیگر می رود زیر کرسی میخوابد و شعر می گوید ، برنج هم نمی کارد و میگذارد تقصیر برنج های خارجی که آمده و بازار را قبضه کرده ( کسی نیست بگوید پدر آمرزیده ، برنج ایرانی اصلا توی بازار نیست که ملت مجبور می شوند برنج هندی بخرند )
این بابا ، حالا دیگر می خورد و می خوابد و از پولی که برای اجاره ی شبهای خانه اش بدست می آورد روزگار می گذراند. می دانید اسم این شغل چیست ؟ اگر نمی دانید به فرهنگ دهخدا رجوع کنید ، به این کار می گویند جاکشی !
حالا انتظار دارید کشاورزی که زمینش را ول کرده و به جاکشی رو آورده است در انتخابات به چه کسی رای بدهد؟

- من خودم دانشگاه آزادی ام ، اگر حس می کنید به دانشگاه آزادی ها توهینی شده با خودم بوده ام ، نه شما
- این متن خوب است ، یک مقدار بی شعور بازی های فمنیستی قاطی اش شده ، اما در کل خوب است . حتما بخوانیدش.




کارتاژ |سه شنبه 7 مهر 1388 11:03 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

بعضی ها



خدای خوب خدایی است که بی خود و بی جهت حسودی نکند و خلق ما و خودش را الکی تنگ نکند.

- راستی این جمله ی بالا یکی از اشکال های دیگر زبان فارسی را در خودش دارد ، واقعا قبول کنید که اشکال از من نیست و از این زبان فارسی است ، ببینید ، یک بار عبارت بی خود و بی جهت آمده ، و سپس واژه ی الکی هم با همان معنا آمده ، و این اشکال است ، حالا هی نیایید توی کامنت ها جمله را مدلی بنویسید که فقط شامل یکی از این دو تا باشد ها ، من خودم هم بلدم این کار را بکنم ، اما جمله عوض می شود. یک چیز دیگر می شود. و این اشکال از زبان فارسی است!




کارتاژ |سه شنبه 7 مهر 1388 01:14 ق.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

تغاری بشکند ، ماستی بریزد



ما ایرانی ها یک عادت عجیبی داریم ، که خب چون هنوز اسم رویش نگذاشته ایم مجبورم با مثال توضیحش دهم :
تصور کنید یکی از ما ، از کلاس اول دبیرستان ؛ می رود کلاس کنکور های مختلف ، در آزمون های مختلف شرکت می کند ، انواع کتاب های مختلف را می خواند ، برای هر درسش کلی معلم خصوصی می گیرد ، که کنکور قبول شود. خب مسلما کسی که این همه تلاش می کند ، نتیجه ی تلاشش را می گیرد و می شود نفر اول کنکور ؛ تا اینجا که همه چیز خوب بوده است ، اما آن عادت عجیب ایرانی از وقتی شروع می شود که این شخص را می آورند توی تلویزیون و یهو میزند زیر همه چیز : نه ! من اصلا تا حالا تو عمرم کلاس کنکور نرفتم ، من تا حالا معلم خصوصی نداشتم ! من تا حالا کنکور آزمایشی ندادم و الخ.
بعد ما که همه می شناسیم این ولد زنا را که دارد عین سگ دروغ می گوید ، همین جوری توی دلمان بهش فحش می دهیم.
اصلا بگذارید یک مثال دیگر هم بزنم : یکی از هم دانشگاهی های شما تصمیم میگیرد که یک ترم فلان درس را بخواند و نمره ی خوب بگیرد ، دیگر با هیچ کسی بیرون نمیرود ، جواب تلفن هیچ کسی را نمی دهد ، همه اش توی پر و پاچه ی استاد آن درس وول می خورد ( اگر دختر باشد ، خیلی بیشتر ) و خلاصه آخر ترم نتیجه ی درس خواندن ها و زحمت هایش را میگیرد و نمره ی آن درس 20 می شود. دوباره ناگهان ورق بر میگردد : من ؟ من که تا حالا درس نخوندم ! اصلا نمی دونم چرا 20 شدم ؛ من کلا 2-3 ساعت جزوه ی یکی از بچه ها را نگاه کردم.
حالا شما بیا و بگو که برادر من ، خواهر من ، خوبه همه دیدن که تمام طول ترم داشتی کون خودت را جر می دادی که نمره ی خوب بگیری ، اما مگه اثر می کنه ! نه آقا ، ایشون هیچی درس نخوندن و یهوئکی نمره شان 20 شده.
حالا خب معلوم است دیگر ، همین آدم می شود کاندید ریاست جمهوری مملکت ( اصولا در ایران همین مدل  آدم ها می شوند کاندید ریاست جمهوری مملکت ) بعد تمام مملکت را با پوسترهایش که دارد دست یک پیرمرد را می بوسد کاغذ دیواری می کند ، آن وقت تا در مورد تبلیغات ازش می پرسی ، یکهو عادت ایرانی اش گل می کند : من ؟ من که اصلا هیچی پول تبلیغات ندادم ، اگه چیزی هم بوده که تعدادش خیلی کم بوده ، یه عده از مردم اومدن خودشون پول جمع کردن ، از شام زن و بچشون زدن ، دادن چار تا دونه پوستر چاپ کردن ! و گرنه من که تا حالا پول برای تبلیغات ندادم و الی ما شا الله.
- همه ی ما ایرانی ها پوپولیست های کوچک حقیری هستیم ، وقتی هم یکی را می بینیم که دارد بیشتر از خودمان جاکش بازی در می آورد ، شروع می کنیم فحشش می دهیم. همین.
- این عادت ایرانی یک نتیجه ی مستقیم دیگر هم دارد که توی پست بعدی می نویسمش.




کارتاژ |یکشنبه 5 مهر 1388 07:04 ب.ظ
کامنت : نظرات

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _