ایزابل حلزون ها را به گریه انداخت.
- تو رو خدا حرف بزن. . .
کارتاژ
کامنت : نظرات
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
این هایی هستن که میخواهن نشون بدن که زمین چقدر بزرگه ، بعد منظومه شمسی چقدر بزرگه ، بعد کهکشان ما چقدر بزرگه ، بعد خوشه محلی چقدر بزرگتره ، بعد .... بعد کل کائنات چقدر بزرگه و انسان در برابر این همه بزرگی چقدر کوچیکه ،عمه ندارن؟
کارتاژ
کامنت : نظرات
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
یادتان است سر آن ماجرای دخترهای موآبی (+) چقدر مسخره ام کردید؟
بلاخره توی عهد عتیق پیدایش کردم.یک جای عهد عتیق از دو دختر موآبی حرف می زند که دست بر قضا بر خلاف اکثر زنانی که در عهد عتیق نامی از ایشان برده می شود،عفیف و نجیبه نیز هستند.
+ انگار بایستی زودتر کار این ماشین زمان را تمام کنم و بروم به عهد عتیق.
کارتاژ
کامنت : نظرات
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
یونانی ها اشتباه بزرگی کردند که فکر کردند بایستی معشوقه هایشان را در بحث های فلسفی شان نیز شرکت دهند.اما زنان به هیچ وجه کشش چنین کاری را نداشتند.و این گونه شد که در آتن همجنس بازی متداول شد.
کارتاژ
کامنت : نظرات
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
بابا گل افروز - دوتار
- خب مسلما وقتی اسم دوتار میاد ناخود آگاه دست و کنار و زخمه ی عثمانم آرزوست.
کارتاژ
کامنت : نظرات
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
- سه تا جهان دیگر را که رد کنیم میرسیم به یازدهمین جهان موازی با جهان خودمان.همان جایی که طبق محاسبات من تو از آن من هستی.فقط از آنِ خودم.
کارتاژ
کامنت : نظرات
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
- هی لعنتی ، اون چیزی که با آشغال ها گذاشتی بیرون ماشین زمان ِ من بود!
کارتاژ
کامنت : نظرات
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
نمی دانم دیگر کجایش مشکل داشت،این بار همه چیز حساب شده بود حتی آن سیستم برگشت دستی به زمان قبلی هم مشکلی نداشت.اما باز هم ماشین زمان درست کار نمی کرد.صدای لیلی بلند شد که پس کی می آیی ! همین طور که داشتم با دستگیره ی اصلی انتقال زمان کلنجار می رفتم گفتم آمدم! آمدم! چند دقیقه ای بیرون رفتن از کارگاه میتوانست برایم مفید باشد.همه ی قسمت های برقی دستگاه را خاموش کردم و بعد از کارگاه آمدم بیرون.لیلی روی کاناپه ی کنار آشپزخانه نشسته بود و دفترش در دستش بود. کنارش که نشستم گفت که میخواهم شعر جدیدش را بشنوم ؟ من که حالا دیگر در آغوشش خوابیده بودم با نشانه ی سر گفتم که می شنوم.شروع کرد به خواندن غزلش .... غزل که تمام شد من در کودکی ام بود.من در گذشته بودم!
کارتاژ
کامنت : نظرات
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
تبلیغات 