اصلا پاییز که شد این جنوبی ها هم آمدند،هر روز چند ساعتی قبل از غروب دو تایی می آمدند لب ساحل و روی آن تخته سنگ بزرگ که بومی ها میگفتن مال دیو سپیده می نشستن.بعد دست میکردن توی مشمای مشکی رنگی که داشتن و ساندویچ هاشون را در می اوردن و می خوردن.نگاهشون هم یک لحظه از آب برداشته نمی شد.فقط وقتایی که ما توی آب شنا می کردیم بود که شرم دخترونه شون مانع می شد و شروع می کردن با همدیگه حرف زدن.هر روز کارشون همین بود.ما هم برای این که مزاحمشون نشیم وقت شنا کردنمون را تنظیم کردیم چند ساعتی قبل از اومدن اون ها، بعد خودمون را توی آفتاب خشک می کردیم و میرفتیم توی خونه و درس می خوندیم.فقط بعضی وقتا از صدای پاشون می فهمیدیم که دارند میرند به سمت ساحل...


 

نوشته شده توسط کارتاژ در سه شنبه 2 مهر 1387 و ساعت 03:09 ق.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _