نمی دانم دیگر کجایش مشکل داشت،این بار همه چیز حساب شده بود حتی آن سیستم برگشت دستی به زمان قبلی هم مشکلی نداشت.اما باز هم ماشین زمان درست کار نمی کرد.صدای لیلی بلند شد که پس کی می آیی ! همین طور که داشتم با دستگیره ی اصلی انتقال زمان کلنجار می رفتم گفتم آمدم! آمدم! چند دقیقه ای بیرون رفتن از کارگاه میتوانست برایم مفید باشد.همه ی قسمت های برقی دستگاه را خاموش کردم و بعد از کارگاه آمدم بیرون.لیلی روی کاناپه ی کنار آشپزخانه نشسته بود و دفترش در دستش بود. کنارش که نشستم گفت که میخواهم شعر جدیدش را بشنوم ؟ من که حالا دیگر در آغوشش خوابیده بودم با نشانه ی سر گفتم که می شنوم.شروع کرد به خواندن غزلش .... غزل که تمام شد من در کودکی ام بود.من در گذشته بودم!
کارتاژ
کامنت : نظرات
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
