من از راما می ترسیدم ، خیلی از راما می ترسیدم ، شاید بیشترین چیزی هم که روی من تاثیر گذاشت همین راماهای کلارک بود.
ترس از راما ، یعنی ترس از هیچی ، نه یعنی ترس از این که ندونی هیچی هست یا هیچی نیست ، یعنی لنگ در هوا بودن ، یعنی بخوای یه چیزی باشه ، ولی نیست ، نه حتی اگه نبود که ترس نداشت ، یعنی بخوای یه چیزی باشه ، ولی هر کاری کنی نتونی بفهمی که هست یا نیست ، آخرش شاید اگه کلی شانس بیاری بتونی بفهمی که اصلا نمیشه فهمید که هست یا نه !
من هنوز هم از راما می ترسم ، یعنی وقتی آخرین راما برگرده همه چیز حل میشه؟
غیر مرتبط 1 : آخرین غزل رومی
غیر مرتبط 2 : حتی انقدر پول نداشتم که این کنسرتی رو که این همه دلم میخواست برم.
________________________________
آقای مُب را از این به بعد تا مدتی در پایین هر پست این وبلاگ خواهید دید ، آقای مب همه ی آدم های احمقی است که وجود دارند و باید از شبیه شدن به آن ها دوری کرد.
- آقای مب حتی یک بار کباب فلان رستوران را نخورده اند ؛ اما آن را مقایسه می کنند با کباب یک رستوران دیگر که کباب آن را هم تا کنون نخورده اند ، و بعد معتقدند که بقیه کسانی که نظری غیر از این دارند ، درک درستی از کباب خوب ندارند ! راستی آقای مب اصلا علفخوارند.
کارتاژ
کامنت : نظرات
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
تبلیغات 