مغبچه

 

طرف انقدر نمی دونه که فکر میکنه " چنین گفت زرتشت " کتابِ گفتار های زرتشت هستش ، بعد اومده داره راجع به نمادشناسی اهورمزد با من بحث می کنه !

عین عبارت ایشان : نیچه که آلمانیه ، نشسته کلی تحقیق کرده ، همه ی سخنان زرتشت رو جمع کرده ، انوقت من و تویی که ریشمون ایرانیه ، رفتیم داریم دین عرب ها رو می پرستیم !

لینک نیمه مرتبط!


 

نوشته شده توسط کارتاژ در دوشنبه 11 آذر 1387 و ساعت 06:50 ب.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

می باقی

 

در عشق و هوسناکی ، دانی که تفاوت چیست؟
آن تیشه ی فرهادی ، این حیله ی پرویزی

از اقبال لاهوری

مرتبط ِ دوست داشتنی


 

نوشته شده توسط کارتاژ در جمعه 8 آذر 1387 و ساعت 03:21 ب.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

میهن بلاگ جان ؛ جون مادرت بکش بیرون از این عنوان گذاشتن

 

لینک به 9 تا پست پایین تر!


 

نوشته شده توسط کارتاژ در پنجشنبه 7 آذر 1387 و ساعت 10:14 ب.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

SmS

 

 بایستی به فجیع ترین شکل ممکن دار زد ، آدمی را که چهارشنبه های زمین خواب می ماند!


 

نوشته شده توسط کارتاژ در چهارشنبه 6 آذر 1387 و ساعت 12:11 ب.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

قسمت الف

 

فرض کنید یک کار خیلی ساده داریم ، مثلا : از قسمت الف یک خط بکشید به قسمت ب
از این ساده تر که نمی شود؟ می شود؟
اصلا برای این که ساده تر شود ، هیچ قسمت دیگری به جز الف و ب هم نخواهیم داشت. و فقط یک وسیله خواهیم داشت که می تواند یک خط بکشد. یعنی ما تمام حالات دیگر را حذف کرده ایم. برای این کار نیاز به یک اپراتور داریم. یک نفر که فقط و فقط یک خط بکشد از قسمت الف به قسمت ب ، و خب هیچ کار دیگری هم نمی تواند بکند. یعنی اصلا سیستم به او اجازه نمی دهد که هیچ کار دیگری بکند.
خیلی ماجرا ساده شد دیگر ، یک سیستم که نیازمند یک اپراتور است و فقط می تواند یک کار بکند.
اصلا یک شرط دیگر هم می گذاریم : این کار به هر نحوی که انجام شود ، ما آن را قبول می کنیم و مشکلی نداریم. میخواهد خط راست باشد ، یک منحنی باشد ، خط مقطع باشد و یا هر چیز دیگری باشد.
تا اینجا قبول؟
حالا فرض کنید شما یک زن را آورده اید که این کار را انجام دهد. او می تواند در همین کار چنان حماقتی از خود نشان دهد ، که نه تنها کار انجام نشود ، بلکه سیستم به گونه ای به هم بریزد که دیگر هیچ وقت درست نشود.


 

نوشته شده توسط کارتاژ در جمعه 1 آذر 1387 و ساعت 06:20 ب.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

بارش شهابی

 

ویژه نامه بارش شهابی سایت رصدگاه هم در اومد.
بخوانید ، دانلود کنید و لینک دهید ، باشد که رستگار شوید.


 

نوشته شده توسط کارتاژ در چهارشنبه 29 آبان 1387 و ساعت 01:27 ب.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

بررسی نیروی عمودی تکیه گاه

 

ای دختران این مرز و بوم.
آیا شما فکر میکنید وقتی که دماغتان را عمل می کنید انقدر قیافه تان فرق میکند که دیگر شناخته نمی شوید؟ آیا؟

کپی رایت ای دختران این مرز و بوم برای خانم خاتون محفوظ است.


 

نوشته شده توسط کارتاژ در دوشنبه 27 آبان 1387 و ساعت 02:32 ب.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

زخمه بزنی ، زخمه نزنی ، من تن تننم

 

المَلِکُ القُدُّوسُ الْعَزِیزُ الجبّارُ الْمُتَکَبِّرُ


 

نوشته شده توسط کارتاژ در سه شنبه 14 آبان 1387 و ساعت 03:33 ق.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

عنوان ندارد ( رونوشت به میهن بلاگ )

 

اگه خوب بود که واسه ما نبود.


 

نوشته شده توسط کارتاژ در دوشنبه 13 آبان 1387 و ساعت 12:12 ق.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

پس فردای تاریخ

 

دانهیل های قرمز از سر این دنیا زیاد اند.آن ها را بگذارید برای وقتی که امام منتظر آمد.فعلا با همین اسی های لایت هم میشود سر کرد.امام موعود که آمد ، در روزگار ابرمردان ، می نشینیم دور هم و دانهیل قرمز می کشیم!


 

نوشته شده توسط کارتاژ در جمعه 10 آبان 1387 و ساعت 01:34 ق.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

آقای میهن بلاگ یه فکری به حال عنوان ها بکن !

 

منی که حتی فکرش رو هم نمیکنم که بتونم با یکی به عنوان زن زندگی کنم ، امروز 2 بار حس کردم دلم میخواد بچه داشته باشم!
- تا حالا انقدر بدم می اومد از بچه داشتن!


 

نوشته شده توسط کارتاژ در جمعه 10 آبان 1387 و ساعت 01:15 ق.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

آخه من واس این پست چی عنوان بذارم میهن بلاگ جان؟

 

عَن


 

نوشته شده توسط کارتاژ در جمعه 10 آبان 1387 و ساعت 01:13 ق.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

راز و نیاز

 

احمقانه است که بعد از شنیدن این اجرا کسی بخواد باز هم روی زمین زندگی کنه ؛ تمام لذت های زمین تمام می شود.


 

نوشته شده توسط کارتاژ در سه شنبه 7 آبان 1387 و ساعت 06:19 ب.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

نجوای شبانه

 

خدا،
تو که انقدر خوبی که نارنگی رو آفریدی ،
دیگه واس چی توش هسته گذاشتی؟


 

نوشته شده توسط کارتاژ در شنبه 4 آبان 1387 و ساعت 12:31 ب.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

آخرین اختراع خدا

 

خدا تازه آخرین اختراعش را تمام کرده بود : یک سیب سرخ و آبدار
اختراعش را گذاشته بود توی بهشت ، روی یک درخت
سخت محو تماشای آخرین اختراعش بود،
که ناگهاه حوای بی شعور از راه رسید و سیب را خورد!

- این پست را تقدیم می کنم به اسپایدرمرد عزیز.


 

نوشته شده توسط کارتاژ در جمعه 26 مهر 1387 و ساعت 06:55 ب.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

آقای میهن بلاگ یعنی اگه من عنوان نداشته باشم نمیتونم پست ارسال کنم ؟

 

من همچنان معتقدم که اگر ریاضی میخوندم ، دلیل کافی داشتم برای این که درسم تا حالا تموم  شده باشه.
- نه ، واقعا چه انتظاراتی داربد از آدمی که ساعت 3 نصف شب داره فروید می خونه ها!


 

نوشته شده توسط کارتاژ در پنجشنبه 25 مهر 1387 و ساعت 03:16 ق.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

 

من تازه فهمیدم اشکال از خانه ی کوچک ما بود که نه تنها سیب نداشت ، بلکه پرادو دو در هم نداشت !


 

نوشته شده توسط کارتاژ در پنجشنبه 11 مهر 1387 و ساعت 02:10 ق.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

 

در دنیا چیزی سکسی تر از یک شلوار جین رنگ و رو رفته وجود دارد؟


 

نوشته شده توسط کارتاژ در سه شنبه 9 مهر 1387 و ساعت 03:09 ق.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

 

اصلا پاییز که شد این جنوبی ها هم آمدند،هر روز چند ساعتی قبل از غروب دو تایی می آمدند لب ساحل و روی آن تخته سنگ بزرگ که بومی ها میگفتن مال دیو سپیده می نشستن.بعد دست میکردن توی مشمای مشکی رنگی که داشتن و ساندویچ هاشون را در می اوردن و می خوردن.نگاهشون هم یک لحظه از آب برداشته نمی شد.فقط وقتایی که ما توی آب شنا می کردیم بود که شرم دخترونه شون مانع می شد و شروع می کردن با همدیگه حرف زدن.هر روز کارشون همین بود.ما هم برای این که مزاحمشون نشیم وقت شنا کردنمون را تنظیم کردیم چند ساعتی قبل از اومدن اون ها، بعد خودمون را توی آفتاب خشک می کردیم و میرفتیم توی خونه و درس می خوندیم.فقط بعضی وقتا از صدای پاشون می فهمیدیم که دارند میرند به سمت ساحل...


 

نوشته شده توسط کارتاژ در سه شنبه 2 مهر 1387 و ساعت 03:09 ق.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

 

با چشمانی یتیم ندیدنت.


 

نوشته شده توسط کارتاژ در یکشنبه 31 شهریور 1387 و ساعت 12:09 ب.ظ

 

_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _